مرتضى مطهرى

250

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

پيشرفت ماشين كم كم به فلان مرحله مىكشد ، بعد سرمايه‌دار جبراً چنين مىكند ، بعد چنين بحران ايجاد مىشود و بعد انقلاب مىشود . معلوم شد كه نه ، سرمايه‌دار هم مىتواند يك روشن بينىاى در كار خودش داشته باشد و با پيش بينى وقايع ، جلو انقلابها را بگيرد . انگلستان در مستعمرات خودش با يك پيش بينى و يك آگاهى و يك زيركى و يك عقل توانست جلو انقلابها را بگيرد و بعد استفاده‌اش را استمرار بدهد ؛ چون پيش بينى كرد ، يعنى آگاهىاش كاذب نبود و خوب درك كرد . قبل از آن كه انقلاب رخ بدهد آمد به اينها استقلال داد و بعد از آن ، منافعش بيش از پيش تأمين شد . همچنين « دوگل » كه خودش وابسته به همان طبقات بود ، آمد به الجزاير استقلال داد و بلكه وقتى هم كه به آراء عمومى مراجعه كرد اكثريت قريب به اتفاق مردم فرانسه رأى دادند به اينكه الجزاير آزاد باشد ، و اكنون ضمن اينكه الجزاير مستقل شده ، منافعى كه فرانسه از الجزاير مىبرد بيش از منافعى است كه در دورهء استعمار خود مىبُرد . اين نشان مىدهد كه آگاهى سرمايه‌دار هم در كار خودش آگاهى كاذبى نيست ، و به همين دليل در كشورهايى مثل انگلستان و آمريكا با پيش بينىهاى خيلى زيركانه‌اى كه كردند توانستند جلو انقلابها را بگيرند . بنابراين ، اينكه ماركس گفته بود طبقهء سرمايه‌دار آگاهىاش همه كاذب ، خيالات و موهوم است و اين طبقه ، طبقهء مرتجع كوتاه فكرى است و واقعيات را درك نمىكند ، معلوم شد اين‌طور نيست . اصلاحات لنين خود كمونيستها هم اين را تكذيب كردند ، زيرا اگر مىخواستند به حرفهاى ماركس قانع باشند بايد صبر مىكردند قضيه خود به خود رخ دهد . مثل بچه‌اى كه از مادر بايد متولد بشود ؛ ماما باشد يا نباشد بچه بالاخره متولد مىشود . لهذا ماركس تكيه‌اش فقط روى طبقات بود ، چون آگاهى را از طبقه مىدانست . لنين كار بزرگى كه كرد اين بود كه آمد حزب تشكيل داد . منتها گفت حزب است كه بايد آگاهى طبقات را منعكس كند . اين اصلاحى است در ماركسيسم . از نظر ماركسيسم وجود حزب لغو است . اين يك نارسايى در ماركسيسم بود ، ولى لنين بدون اينكه به روى خودش بياورد كه اين اصلاحى است در ماركسيسم و تخطئه‌اى است از ماركسيسم و مكمّل آن است ، گفت بايد حزب وجود داشته باشد . لنين ثابت كرد كه آگاهى را حزب مىدهد نه طبقه . نكتهء ديگر مسئلهء ايدئولوژى داشتن است . براى ماركس مسئلهء ايدئولوژى ( يك ايدئولوژى منظم مرتب ) مطرح نبود . طبق طرز تفكرى كه داشت خواه ناخواه اين فكر به‌طور خودكار و طبيعى در افراد پيدا مىشد ولى اينكه يك ايدئولوژى لازم است - حتى تعليم و تربيت كمونيستى - و اينكه افراد بايد تعليمات ببينند ، با تعليمات ماركس جور در نمىآيد . كار دوم لنين عرضهء يك ايدئولوژى حساب شده بود كه ماركس نكرده بود .